X
تبلیغات
دوستت دارم ! ....
آنچه به هرکه دادمش گفت نگه ندارمش !! آن دلم بود وغصه اش
اي زيبا ترين براي تو مي نويسم:

                                       "گل مينا"

گل مینا

گل مينا بخواب آروم عزيزم              كه تو خوابت شب و شبنم بريزم

گل مينا بخواب آروم كه ديره            ديگه بد جور داره گريم مي گيره

بخواب آروم كه بيداره ستاره               دل مريم هراسونه دوباره

شايد هيچ وقت ديگه بارون نباره         بخواب آروم كه شب طاقت بياره

اگه دل رو به روياي تو بستم               اگه از بغض پاييزت شكستم

نمي دوني تو اين شب گريه ي تلخ   هنوز مديون چشماي تو هستم

تو معصومي مثه اندوهه بارون              مثه تنهاييه يك معبد دور

نشد قسمت كنيم تنهاييمون رو           تو اين فصل حريق آيينه و نور

تو اين دنيايه دلگير و مه آلود              كسي جز تو به فكر بغض من نيست

من از چشماي غمگين تو خوندم      كه شب اين جا شب عاشق شدن نيست

گل مينا بخواب آروم كه شب شد     دل من از شكستن جون به لب شد

"عاشقتم مينا"

 

 راه مينوي تو ميناي ميم داد نشان
                                         

                          هر كه ميناي مي اش بود به مينوي تو بود

                                                                           

 

 

LOVE

 

اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من
    اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من

مینای من

 

باور کن که دوستت دار م ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دار م .... ای اميد و آرز وی من ، دنيای من دوستت دار م.... ای تو به زيبايی يک گل سرخ ، به پاکی يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دار م.... ای تو فصل بهار م ، هميشه يار م ، همدم اين دل پاره پاره ا م دوستت دار م.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبود م ، هستی و تار و پودم دوستت دار م.... ای تو طلوع زندگی ا م ، ناجی لب تشنگی ا م دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ا م ، هميشگی ا م ، ماندنی ا م دوستت دار م.... دوستت دار م

دوست دارم مینای من...

شعر عاشقانه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 0:0  توسط مسعود   | 

 

 

ای اسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

 

ای دل که عشقت خانه من را چراغ  

ای که عشق من گل و مهر  تو  باغ

ای که دل میبازم از  شرم  و  حیات

من    گرفتارم    در    آغوش   نگات

نگذر از من ، من به تو  دل بسته ام

گریه ها   ا ز  درد  عشقت   کرده ام

بیش از این رنجم  مده  با  من  بمان

تا  نمرده  این   صدا   با   من   بخوان

 

 

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله

لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله

حرفای قشنگ تو برام نيازه

راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه

آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟

چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟

کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی

واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی

خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو

اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو

به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله

منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله

الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم

تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم

 

 

خسته ام...

خسته از تكرار زمان

خسته از اينهمه غوغا و سكوت

خسته از روزگاران پر هياهو

خسته از رفتن، ماندن، سكون

خسته از گامهاي بي رمق شبانه

خسته از دل، از حرارتهاي دل

خسته از خود

خسته ام

خسته...

 

 

 

 

سوگند را برايش ياد كردم، براي ماندن با او

روزها را براي رسيدن گذراندم

عهد بستم تا نفس آخر بمانم براي او

عهد بستم بمانم در كنارش، شايد براي آرامش

عهد بستم راز دلش را در سينه نهفته دارم تا ابد

روزگار چرخيد و من تنهاي تنها

در ميان خاطراتم غرق گشتم

عهدها ماندند و او رفت

رفت...

شايد براي آرامش

 

 

 

  به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:9  توسط مسعود   | 


اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده


غم ميشينه رو آينه،  گـريه امـــونم نميده


از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام


نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام


تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره


گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره


ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه


از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه


وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!


يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره


اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده


تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده

 

            

 پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:4  توسط مسعود   | 

 
 
عاشقانه
 
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست
 
که آوازش را از دست داده است.
 
ای کاش عشق را زبان سخن بود
 
 
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
 
 
هزار قناری خاموش در گلوی من
 
 
عشق را ای کاش زبان سخن بود
 
 
آنکه می گوید دوستت دارم دل اندهگین شبی ست
 
 
که مهتاب را می جوید
 
.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
 
 
 
هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان
 
 
در تمنای من.
 
 
عشق را ای کاش زبان سخن بود
 
 
 
 
 
ماهی
 
 
من فكر می كنم
 

هرگز نبوده قلب من
 

اين گونه
 
 
گرم و سرخ:


احساس می كنم
 

در بدترين دقايق اين شام مرگزای
 

چندين هزار چشمه خورشيد
 

در دلم
 

می جوشد از يقين؛
 

احساس می كنم
 

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
 

چندين هزار جنگل شاداب
 

ناگهان
 

می رويد از زمين.

***
 

آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
 

در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
 

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
 

از بركه های آينه راهی به من بجو!
 

***
من فكر می كنم
 

هرگز نبوده
 

دست من
 

اين سان بزرگ و شاد:
 

احساس می كنم
 

در چشم من
 

به آبشر اشك سرخگون
 

خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
 

در هر رگم
 

به تپش قلب من
 

كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
 

***
آمد شبی برهنه ام از در
 

چو روح آب
 

در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
 

گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
 

(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))
 
 
 
 
 
 
 
 
مرگ ‚ من را
 
 
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد
 
 
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
 
 
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در
 
من می گذرد
***

در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
 
 
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
 
 
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
 


نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من

فواره و رؤيا در تو بود
 
تالاب و سياهی در من


در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودی كردم
 

سر سبز تر ز بيشه


من موج را سرودی كردم
 

پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی كردم
 

پر طبل تر زمرگ


سر سبز تر ز جنگل
 

من برگ را سرودی كردم


پرتپش تر از دل دريا
 

من موج را سرودی كردم
 


پر طبل تر از حيات
 

من مرگ را سرودی كردم
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:2  توسط مسعود   | 

 

Hosted by
 Tinypic.com

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بین دو راهی موندم تو کوچه های غربت

انگار که نا نداره پاهام برای حرکت

می نویسم رو دیوار از درد این غریبی

از اون روزای رفته روزای ناشکیبی

از بوی خوب گلها تو باغچه محبت

از زخم کهنه دل تو روزگار غربت

از سرزمین غمها نامه برات نوشتم

تاکه تو هم بدونی چی شده سرنوشتم

 

 

ساکت و تنها



 
چون کتابی در مسیر باد

 
می خورد هر دم ورق اما

 
هیچ کس او را نمی خواند

 
برگ ها را میدهد بر باد

 
میرود از یاد

 
هیچ چیز از اونمی ماند

 
بادبان کسی او در مسیر باد

 
مقصدش هر جا که بادابادا

 
بادبان را نا خدا باد است


لیک او را هم خدا ، هم نا خدا باد است

 

 

یادگار او

***
پیمان شکست یار و به عهدش وفا نکرد


من انتظار عاطفه از گل نداشتم


آواره سر به کوچه و صحرا گذاشتم


غم ، با روان من چه بگویم چه ها نکرد !

افسوس بر جوانی و بر زندگانی ام


اندوه زندگانی ام از یاد رفته بود

 
اندوه من ، جوانی بر باد رفته بود


دیگر چه سود زندگی بی جوانی ام؟


***

 

 

 

ای بزرگ موندنی


ای طلایه دار روز


سایه گستر رو تن از گذشته تا هنوز


ای صدات صدای نور


تو شب بوسیدنی


ای سخاوت غمت

 
بهترین بوسیدنی


واسه این شرقی تن داده به باد


تو گوارایی حس وطنی


تو شقاوت شب قرن یخی

 
تو شکوفایی تاریخ منی


اگه شعرم زمزمه


توی بازار صداست


طپش قلبم اگه


پچ پچ شاپرکاست


تو رو فریاد میزنم


ای که معجزه گری

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:28  توسط مسعود   | 

 
 
 
 
 
 
 
 
lovelove
 
 
 
 
 
                     سفر نکن خورشيدکم       
       ترک نکن منو نرو

                               نبودنت مرگ منه      

    راهی اين سفر نشو

                          نزار که عشق منو تو     

    اينجا به آخر برسه

                              بری تو و مرگ من از  

    رفتن تو سر برسه

 
 

          فاصله را تو يادم دادي

                            وقتي با لبخند

             دور شدي از من

                   عكاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد

                          تو در عكس نيستي

                فاصله يعني تو...

 

 
 
 

به جان عزيزت وقتي از تو پرم ! نميتوانم از تو نگويم باتو ... از عشق ...

 

 از باران ... !

 

در سكوت ، تنها با تو حرف ميزنم / در تاريكي اتاق به توئي كه در قاب

 

پنجره ذهنم ايستاده اي خيره ميشوم ...!

 

حتي همين قاب شكسته كه دريا را تا نزديكي لمس مي آورد

 

توئي كه در ساحل ذهنم قدم ميزني و اين ردگامهاي توست برماسه

 

هاي خيالم !!!

 

ميخندم نه به تو ، به اين خيال لعنتي !!!

 

خيلي دلم براي تو تنگ شده است نه اينكه نديده باشمت نه !

 

حتي خيال تو را در آغوش مي كشم

 

ولي ...

 
 
 
 

 
 

چه کنم چه کار کنم تو مرو نشناختی؟

باختی؟ تو ببين به کی به چی، عشق مرو

برو که بی حقيقتی تو قلب من جات نيست

اونقده از تو دور شدم که ديگه پيدات نيست

 تو رفيق نا رفيق، چه بد شدی ای وای

خونه آتيش زدن رو بلد شدی ای وای

برو که بی حقيقتی تو قلب من جات نيست

اونقده از تو دور شدم که ديگه پيدات نيست

 

 
Image hosting by TinyPic
 
 
 
 
 
 
                                                                     
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 12:40  توسط مسعود   | 

 

   

 

تقديم

 

اين گل تقديم به كسي كه دوستش دارم !!!

 

 

 

وبعد از رفتنت

شبی از پشت يک تنهايی نمناک وبارانی

تورا با لهجه گلهای نيلوفرصدا کردم

 

کو آشنای شبهای من کو ؟ 

                                           دیروز من کو فردای من کو؟

شهزاده من روئای من کو؟

                                            کو هم قبیله لیلای من کو؟

 وقتی نوشتم عاشق ترینم

                                            گفتی نمیخوام تو رو ببینم

برات نوشتم یه بی قرارم

                                           با خنده گفتی دوست ندارم

رو بغض ابرها نامه نوشتم

                                           قلبمو مهر نامه گذاشتم

 با تو میگیره ترانهام جون 

                                          وقتی نباشی می میره مجنون

چند روزه بارون داره می باره

                                           بوی شکستن برام میاره

میگه غزل پوش تو رو نمیخواد

                                          لیلا یه خواب تازه نمیخواد

 

 

می خواهم دروغ بگويم

 

سلام
ميخواهم دروغ بگويم
انقدر دروغ
كه حالت خراب شود
انقدر خوبم
كه چشمانم خيال ستاره ديدن راهم ندارد
انقدر خوب
كه دستانم خيال پرواز
پاهايم خيال لمس امواج
و گوشهايم خيال شنيدن اواز
اري چشمانم خيال ستاره چيدن را هم ندارد
حالا ميخواهم باز راستش را نگويم
بگويم خوبم

 

 

 

 

 

 

تا لبخند بر روی لب هاست،زندگی بايد کرد،بايد دريچهُ قلب را به سوی شقايق ها و ياس ها گشود.تلخ يا شيرين،سهل يا دشواربايد زندگی کرد،بايد شادمانی را به زير سقف ها آورد وعطش عشق و شوق به حيات را در دل ها ايجاد کرد.

به تو محتاجم                                      

ای زيبای من     

                       ای باور هستی ام

 

Image hosting by TinyPic

 

ای باور تنهايی هايم                                                  

        بر روی چهار پايه ای نشسته و در انديشه ی تو ام

از سياهی ها                                                         

           نجاتم بده...

 

Image hosting by TinyPic

 

 

فكر نكن كه عاشقي يه لحظه خيره شدنه

 

روز و شب ناليدنو زود يا دير خوابيدنه

 

رنگ و زيبايي ملا ك

عشق نيست 

 

عشقي كه از رنگ و زيبايي بياد

 

اون عشق نيست

يه نسيم گذرونه  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:37  توسط مسعود   | 

 

تقديم به تمام دوستان

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويند جای هيچ اکراه نيست
بر در ميخانه رفتن کار يکرنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نيست
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبائی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:23  توسط مسعود   | 

 

نذار تنها بمونم !

 

 

 

گر دلی دارم بدان در دست توست


گر تنی دارم بدان سر مست توست

گر دلم را بشکنی با دست خود


دل نگیرم از توِِِِ... چون دل هم مست توست

 

 

گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد

براي يك لحظه قلبم از تپش افتاد.....

با تعجب پرسيدم:مگر از من متنفري؟

گفت:نه باور كن نه!

ولي چون تورا دوست دارم

نمي خواهم بعد از اينكه كام از من گرفتي

براي پيدا كردن يك گل زرد به خود زحمتي هموار كني!!!!!!!!!

 

من تنهام

 

 

 

 

 

شايد برای آن ماهی زيبای که پشت شيشه ی

بلورين خودنمايی ميکند اما روزی در حسرت رسيدن

به آرزوی محالش(رهايی)جان ميدهد؟

 

 

 saeed

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:16  توسط مسعود   | 

از شریعتی

 

 

قسمت هايی از نوشته های  دکترشريعتی:

 

دوست داشتن ازعشق برتر است.

 

عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينائی.

 

اما دوست داشتن پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.

 

عشق بيشتر از غريزه اب میخورد و

 

هرچه از غريزه سر زند بی ارزش است ودوست

 

 داشتن ازروح طلوع می کند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد

 

دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.

 

 

 

 

 

به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زيباترين پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
و عشق خويش را با يک صدای لرزش ماتم بيان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار اين جهان بيرون رويم و

 ساغری از باده ی آتش به کام يکدگر ريزيم
که قدری از فراز عشق بالاتر رويم و درد را غمزار دل سازيم
که قدری محو در چشمان هم باشيم

 

 

 

دوستت دارم

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

               پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      

 دوستت دارم  ILOVE YOU

 
 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:8  توسط مسعود   | 

آيد آنروز

 

آيد آنروز گره زلف تو را باز کنيم

از سر شب تا سحر قصه لب ساز کنيم

اشک چينيم و به باغ ملکوتی برويم

واندران باغ برقصيم و دلی باز کنيم

چشمه٬چشمه٬می بنوشيم و بخنديم و بساتی فکنيم

آنگه از روی طرب٬بهر عدو ناز کنيم

بهر خوشبختی عشاق دعايی بکنيم

خرقه زهد ز تن کنده صفايی بکنيم

آسمان را بتراشيم و جلايی بدهيم

ميوه عشق بچينيم٬سخن٬باز کنيم

از زمستان قديمی دگر حرفی نزنيم

چشم بر مهر بدوزيم و دل هوايی بکنيم

سوره عشق بخوانيم

کوکب مهر بخواهيم

صحبت از ليلی و مجنون بکنيم

جان گرفته٬سوز ديده٬با نياز

مهر را بر دار تن پهن کنيم

گوهر دل بپسنديم

چشم روشن بينيم

ساقی از ميکده گيريم٬نيازی بکنيم

آری آيد آنروز

آری آيد آنروز

که بهارش همه رنگی باشد

و من وتو ز هوايش مستی بکنيم

ساحل

 

Image
hosting by TinyPic

برگ از درخت خسته شده پاییز بهانه است!!!

bahane

تقدیم به عشقم که عاشقش بودم 
jenayat
 

كاش :ا زآن چشم دل چشمك نمي انداختي

كاش :ا زآن چشم دل چشمك نمي انداختي

تا دل درمانده ام را شك نمي انداختي

حكم تو دل بود و تنها برگ من يك شاه دل

لا اقل آن دست اول تك نمي انداختي

 

در درون ذهن من هرگز نميميرد كسي

مرگ احساس مرا ماتم نمي گيرد كسي

شانه هاي عاشقان گرتكيه گاه اشكهاست

پس چرا برشانه ام اشكي نمي ريزدكسي؟

 
 

 غم عشقت دل شیدا شکست

شیشه می در شب یلداشکست

از بخت بدم ریگ بیابان به کف

خار مغیلان همه تن را شکست

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 22:49  توسط مسعود   | 

اگه می دونی تو این دنیا کسی هست که با دیدنش نمی دونی چرا

 و واسه چی سرت مییفته پایین

اگه می دونی تو این دنیا کسی هست که با دیدنش زندگی

 می گیری

مهم نیست که مالِ تو باشه

مهم نیست که دیگه دوست نداره

مهم اینه که باشه و زندگی کنه

مهم اینه که تو این دنیا تا وقتی تو هستی اونم باشه

فقط به امید اینکه سالی - ماهی و روزی با دیدنش هستی و

 جون بگیری.

خــــــــودم مــــــــی خــوام دلــــــــــم رازی نمـــــــیـشه خـــــــودم

میــــــخوام دلــــم میگه نمــیشه تــــــــو از من دور شــــــدی واســــه همــــــــیشه

خــودم میـــخوام دلــم رازی نمـــــــیشه هر چـــــــــی به دل میـــــــگم دل میـــــــگه بســــــــه

میگه درهای عاشــــــــقی و بســـته میگه فــــــــکر نـــکنی هنوز نشـــــــسته

خـــــودم مــیخوام و لـــی دل میــــــگه بســــــــه تـــــــو از من دور شـــــــدی واســــــــــه همــــــــیشه

دلـــــــم میگه کــه خواســـتنت فریبــــــــه نگاهـــم دیگه با نگاهــــــــت غریبــــــه

نــــــــمی خواد که دوباره در به در شـــــــــه آ خــــــه دلـــــم هــــــــنوز پاک و نجـیــبه

خـــــــودم میــــــــخوام ولـــــــــی دل روبه رومــــــه میـــــــگه عاشـــقی تنــــــــها آبــــــــرومه!

نــــــــبر آ بـــــــروی عشـــــــق و دوبـــــــاره طاقـــــت زخــــــــــم تازه ای نداره

خــــــــودم مـــــــــــی خــــــــوام دلم رازی نمیــــــــــــــــشه؟

Image hosting by TinyPic

کسی زیبا تر از تو در جهان نه

تو باش ارام جانم دیگران نه

غرور عاشقی دیوانه ام کرد

که دل خواهد ترا اما زبان نه

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این اتش

بر جان من شراره ی دیگر نبست

 
 

نه اهل روزگارم نه همنشین سایه

بزن به سیم آواز تا آخر گلایه

ستون تخت جمیشید برج غرور من نیست

تو کی هستی که خیاله داشتنت یه لحظه از من دور نمیشه؟

رو به روی آینه چشمات رو نبند خورشید از نور خودش کور نمیشه

 
 

 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد


 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها


و نپرسيم كجاييم


 بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را


و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست

 
 و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است


 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند


 پشت سرنيست فضايي زنده


پشت سر مرغ نمي خواند


پشت سر باد نمي آيد


 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است


پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است


 پشت سر خستگي تاريخ است


 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد

 
لب دريا برويم


 تور در آب بيندازيم


 وبگيريم طراوت را از آب


 ريگي از روي زمين برداريم


 وزن بودن را احساس كنيم


 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم


 

 

 

 

www.gharibeh64.blogfa.com 

 

 
                                       
 

يه نگاه عاشقونه که درخششي دوباره بوده

نميخوام تموم شه اين خواب که تو رو ازم بگيره

به تو محتاجه دل من . تو نباشي زود ميميره

اما تو نيستي و اينجا . خونه بي تو سوت و کوره

حتي خاطرات من هم سرنوشتشون عبوره

 

 

 

 

www.gharibeh64.blogfa.com 

دو خط موازی....

حتی اگر میانشان فاصله اندک باشد

هرگز به هم نمیرسند

من و تو حکایت همین دو خطیم

دو خط موازی که هرگز.....!!

 

نرووووووو

 

 

 

 

 

 
 
     
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چوشمع
 
 شب نشین کوی سربازان و رندانم چوشمع
 
 
 
 
    
 
 
 

I love Angel

ای که با من هستی ودور ازمنی

 

ای که گاهی شاد گاهی پر غمی

 

ای که بی تو شیشه ی قلبم شکست

 

ای همیشه بودنی ای جاودان

 

لحظه ای دیگر کنار من بمان

 

تو نرو من با توهستم مست مست

 

ای که بی تو شیشه ی قلبم شکست

 

 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 22:23  توسط مسعود   | 

در افسانه ای امده روزی که خداوند جهان رو افرید فرشتگان مغرب را با بارگاه خود فرا خواند

تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.

یکی از فرشتگان به خداوند گفت:خداوندا ان را در زیر زمین مدفون کن.

فرشته ی دیگری گفت:ان را در زیر دریاها قرار بده.

و دیگری گفت:ان را در کوهها قرار بده.

ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود ان را بیابند. در حالی که من می خواهم راز زندگی در    دسترس  همه ی بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بدهزیرا هیچ کس به این فکر نمی افتدکه برای پیدا کردن ان باید به درون خودش نگاه کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:58  توسط مسعود   |